تبليغاتX
زروتن*سکوت پر از فریاد

زروتن*سکوت پر از فریاد

" بنام آنکه اشک را آفريد تا آتش جنگلهاي عشق را خاموش کند "

ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ

بود بر شاخه هایم آخرین برگ

تو پنداری که شب چشمم به خواب است

ندانی این جزیره غرق آبست

به حال گریه می خوانم خدا را

به حال دوست می جویم شما را

زبس دل سوی مردم کرده ام من

در این دنیا تو را گم کرده ام من

مرا در عاشقی بی تاب کردی

کجا هستی دلم را آب کردی

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست

که پیش روی ما غمگین حصاریست

بود روز تو برای ما شب تار

صدایت می رسد از پشت دیوار

کلام نازنینت مهر جوش است

صدایت در لطافت چون سروش است

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست

شب ما بهر تو همگام روز است

به وقت صبح تو ما را شب آید

در آن هنگامه جانم بر لب آید

کویرم من، تو گلشن باش ای یار

به تاریکی تو روشن بــاش ای یار

+نوشته شده در یکشنبه 1390/10/18ساعت12:35 PMتوسط امیر | |

یک شاعر تنها و پریشان اینجاست

شب های پر از عشق و جنونش زیباست

شب ها که به یاد تو غزل می خواند

بر گونه ی او نم نم اشکی پیداست

+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/06ساعت10:55 AMتوسط امیر | |

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام،

اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام،

اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم،

اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت1:22 PMتوسط امیر | |

ریزد از چشمم ستاره، در جگر دارم شراره
می چکد خون شهیدان از هلال خون دوباره

شد محرم ماه ماتم
واحسینا، واحسینا

خون هفتاد و دو عاشق، می دمد از دشت و صحرا
می شود یک روزه پرپر، لاله های باغ زهرا
از دم تیر زیر شمشیر
واحسینا، واحسینا

ماه قتل سیدالناس، ماه اکبر، ماه عباس
دست سقا افتد از تن، برزمین چون شاخه ی یاس
چهره گلگون دیده پر خون
واحسینا، واحسینا

ماه سربازیّ اصغر، ماه لبخند شهادت
بر فراز دست بابا می کند اصغر عبادت
می خورد شیر از دم تیر
واحسینا، واحسینا

ماه قتلِ ماه لیلا، ماه جان بازی اکبر
با تن پاشیده از هم می شود در خون شناور
اِرباً اِربا مثل بابا
واحسینا، واحسینا

ماه جنگ حق و باطل، ماه سرهای بریده
می شود از دیده جاری اشک زهرای شهیده
ماه انصار ماه ایثار
واحسینا، واحسینا

ماه عاشورا رسیده، خون بود جاری زدیده
زینب مظلومه گیرد بوسه از حلق بریده
سینه سوزان دیده گریان
واحسینا، واحسینا

+نوشته شده در یکشنبه 1390/09/06ساعت11:35 AMتوسط امیر | |

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم؟

تا کجا بی خبر از حال تو باشم؟

مگه میشه از تو دل برید و دل کند

بگو می خوام تا ابد مال تو باشم

از کسی نیست که نشونی تو رو نگیرم

به تو روزی میرسم من که بمیرم

هنوزم جای دو دستات خالی مونده

تا قیامت توی دستای حقیرم خاک هر جاده نشسته

روی دوشم کی میاد روزی که با تو روبرو شم؟

من که از اول قصه گفته بودم غیر تو با سایه م نمی جوشم

 تو را چگونه صدا کنم؟

چگونه دستهایت را بگیرم و خالی از هر نیاز شوم؟

چگونه سر بر شانه هایت بگذارم و ترانه عشق را زمزمه کنم؟

چگونه می توانم در آغوشت بگیرم و نگاه دریاییت را از

طوفان های بدخیم حفظ کنم؟

چگونه می توانم قلبت را برای خود نگه دارم؟

و چگونه می توانم به سویت بیایم در حالیکه عاشقانه می گویم:

                                                       دوستت دارم

+نوشته شده در شنبه 1390/08/28ساعت12:34 PMتوسط امیر | |

شکسپیر می گوید: خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی...

خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد!

خیانت تنها این نیست که دستت...

را در خفا در دست دیگری بگذاری

خیانت می تواند جاری کردن

اشک بر دیدگان معصومی باشد.

+نوشته شده در سه شنبه 1390/08/17ساعت11:47 AMتوسط امیر | |

برای عاشقی از نسل آدم

دو چشمت، خوش ترین پیغام عالم

تمام آرزوهایم همین است:

نبینم در نگاهت ذره ای غم

+نوشته شده در دوشنبه 1390/08/02ساعت12:2 PMتوسط امیر | |

با عشق، دلش شبیه دریا شده بود

بگذار بگویم که چه زیبا شده بود

از چشم قشنگ پر شرارش خواندم:

دلواپس یک شاعر تنها شده بود

+نوشته شده در شنبه 1390/07/23ساعت5:43 PMتوسط امیر | |

 

دختر به پسر گفت:همیشه پیشم می مونی،پسر گفت:آره ،دختر گفت

حتی اگر بدونی که چشمام کوره،پسر گفت آره. بعد پسر به دخترگفت:

 اگر روزی چشمانت خوب بشه و بتونی ببینی تو پیش من می مونی ،   

 دختر گفت بدون تردید مطمئن باش ،به دختر خبر دادن که دو تا چشم 

برای پیوند زدن آمادست، پیوند انجام شد دختر توانست ببیند.

روزه قرار با پسر، دختر دید که پسر کور است . پسر گفت حالا پیشم

می مونی دختر گفت نه.پسر گفت:متاسفم تو با این چشم های آریه ای

که هدیه ای است از من............

+نوشته شده در دوشنبه 1390/05/03ساعت11:40 AMتوسط امیر | |

دلم کشید به جای سر زدن به فیسبوکم برای تو بنویسم ... و کاش دلم بیشتر از این
 
 نقش ها می کشید و کاش کمتر یادم تو را فراموش می شد! دلم می خواست تا هر
 
 روز آنگاه که با پرتو شرقی خورشید از خواب برمی خیزم و هر شب که با جستجوی
 
ستاره ای در دل آسمان لخت بی ستاره به خواب می روم نام تو را بر زبانم می بردم و
 
 با یاد تو روزم را آغاز و شبم را پایان می دادم ... دلم می خواست تا مثل آن روز که
 
دلم برایت پر کشید و قلبم سرشار از سپاس شد ....هر لحظه دلم برایت پر می
 
کشید و هر آن قلبم سرشار از سپاس می بود . دلم همه این لحظه های ناب را از تو
 
 طلب می کند . از تو که همه چیزی ... از تو که بی آنکه بگویم می دانی ... از تو که
 
از شور نفسهایم کلمات دلم را می شنوی ... اما  با همه اینها من هم دلم می
 
 خواهد بگویم . چون زیباست برای چون تویی گفتن ...

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/22ساعت12:0 PMتوسط امیر | |

بگذار با عشق، با هم بمانیم

گهگاه با هم، شعری بخوانیم

تا آخر عمر، ما یار باشیم

یک لحظه از هم، غافل نمانیم

دنیا همین است، با عشق زیباست

ای کاش این را ما هم بدانیم

مثل کبوتر، مثل پرستو

ما عاشقان این آسمانیم

پیوسته با هم، بی هیچ دوری

ما رنگ های رنگین کمانیم

یک قصه دارد دنیا و آن عشق

ما قهرمان این داستانیم

مجنون اگر من، لیلی اگر تو

لیلی و مجنون در این زمانیم

عشق نهانی پاک است و زیبا

ما راویان عشق نهانیم

بگذار بانو تا آخر عمر

عاشق تر از پیش با هم بمانیم

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/25ساعت10:5 AMتوسط امیر | |

بر سنگ قبر من بنویسـید خسته بود اهــل زمین نبود نـمازش شــکســته بود بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تـنها از این نظر که سـراپا شـکســته بود بر سنگ قبر من بنویســـــــید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسـته بود بر سنگ قبر من بنویســید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنویســــــید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود.


+نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/18ساعت10:42 AMتوسط امیر | |

سلام به دوستای گل خودم.حالتون چطوره؟؟؟خب واسه عید برنامه ای دارید یا نه؟!؟!من که دارم میرم سفر. جمعه یعنی ۲۷/۱۲/۱۳۸۹ عازم قشم میشم واسه پنجمین ساله متوالی بهتون پیشنهاد میکنم که حتما از این جزیره ی زیبا دیدن کنین آخه خییییییییییییییلی خففففففففففففففففففنه. علاوه بر مراکز خرید متعدد جاهای دیدنی زیادی هم داره.خلاصه بهتون بگم که تو این مدت اگر نتونستم بیام به شما عزیزانم سر بزنم ناراحت نشید چون بنده در حال سیر و سفرم. آهان سال نوتونم مبارک امیدوارم سال خوفففففییییی داشته باشید...بای بای 

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/26ساعت10:28 AMتوسط امیر | |

سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم شاد و شنگول منگول باشین که البته ازتونم بعید نیست.

 

خب امروز چندمه ها یادم افتاد ۲۲/۱۲/۱۳۸۹ روز یکشنبه>>>>>>>>>>> که تولد منه امیدوارم با این

 

عمری که از خدا تا این لحظه گرفتم بنده ی خوبی واسش بوده باشم اگرچه میدونم گنه کارم اما امیدمو

 

نسبت به رحمت و آمرزش خدا از دست نمیدم با این وجود میخوام ۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰/۶۰۰ سال عمر کنم!!!

 

چیه تعجب کردین که چه انسان جون دوستیم نه اینجوریا نیست واسه خنده گفتم (حالا بخند آها حالا

 

شد)... بیشتر از این وقتتونو نمی گیرم

 

 فعلا... .

 

+نوشته شده در یکشنبه 1389/12/22ساعت1:35 PMتوسط امیر | |

دیوارها فرو ریخت، آیینه ها شکستند

 

شیطان هبوط کرد و درها دوباره بستند

 

دیگر فرشته ای نیست، خورشید و نور مردند

 

این مردمان ساده، از بند شب نرستند

 

فرجام عشق ها را بر لوح غم نوشتند

 

یعنی تمام یاران، پیوند خود گسستند

 

از لحظه ی وداعت، انگار مرده ام من

 

هر شب ستاره و ماه، در سوگ من نشستند

 

قلبم بلور و شیشه، خرد و خراب تیشه

 

برگرد تا ببینی، قلب مرا شکستند

 

هر چند شعله مرده، اما امید باقیست

 

پروانه ها از اینجا با سفر نبستند

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/19ساعت11:5 AMتوسط امیر | |

خاکستر سردم، شرری از من نیست

 

رزوی که بیایی، اثری از من نیست

 

می آیی و دنبال خبر می گردی

 

بی پرده بگویم: خبری از من نیست...

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/11ساعت12:31 PMتوسط امیر | |

بوی تو را نسیم سحر میدهد به من

یک نامه از تو ، حال دگر میدهد به من

هر شب در آرزوی تو پرواز میکنم

پروانه خیال تو پر میدهد به من

 

ما را ز راه دور به آغوش خوانده ای

خود مژده ی تو ، شوق سفر میدهد به من

ای نازنین غمزده ! هرگز به یاد ما –

گریان مشو که باد ، خبر میدهد به من

هر واژه را به عشق تو در رقص آورم

جانا غم تو روح سفر میدهد به من

در باغ جان ، نهال خیال تو کاشتم

اکنون به شکل اشک ، ثمر میدهد به من

گفتی دعا کنم به تو در حال جذبه ها

این حال را دعای سحر میدهد به من

+نوشته شده در جمعه 1389/11/29ساعت4:40 PMتوسط امیر | |

اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟            

                 رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

                           اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟

پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟

                اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟

                        روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟

اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟

                دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟

                       اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟

تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟

               اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟

                    بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟

 اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟

             چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره

                    اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟

 پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟

            اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟

                   هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟

 اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟

           هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟

                   اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم

 با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم

          اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟

                 من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن

           اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو

                  خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو

+نوشته شده در جمعه 1389/11/22ساعت8:21 PMتوسط امیر | |

مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو 

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو 

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی 

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو 

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش 

که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو؟ 

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم 

هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو 

روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاری است 

که بر طرف سمن زارش همی گردد چمان ابرو 

دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی 

که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو 

تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم 

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو 

اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری 

به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/07ساعت10:29 AMتوسط امیر | |

 

وقتی کسی رو دوست داري. حاضری جون فداش کنی حاضری دنيا رو بدی فقط يک بار نگاهش کنی.


به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی.............رو همه چيز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد باشه........فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزنی..........خيلی چيزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی.

حاضری که بگزری از دوستای امروز و قديم.........اما صداشو بشنوی شب از ميون دو تا سيم.

حاضری قلب تو باشه پيش اون گرو..........فقط خدا نکرده اون يک وقت بهت نگه برو.

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی..........حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی.

حاضری هر جا که بری به خاطرش گريه کنی..........بگی که مهتاجشی و به شونه هاش تکيه کنی.

وقتی کسی تو قلبته يک چيز قيمتی داری...........ديگه به چشمت نمياد اگر که ثروتی داری .

حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه.........به خاطر اون کسی که خيلی برات با ارزشه.

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی..........پشت سرت هر چی ميگن چيزی نگی گوش کنی.

حاضری که بگذری از مقررات و دين و درس............وقتی کسی رو دوست داری معنی نميده ديگه ترس

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس توست ولی شیشه عمر من است

بوسه بر مویت زنم ترسم که مویت بشکند

رشته موی توست ولی ریشه عمر من است

 

+نوشته شده در یکشنبه 1389/10/26ساعت10:0 AMتوسط امیر | |

به نام خالق

یکی،دو ماهی است، شومی قصه هایم را به دست قلم ندادم تا که بر روی کاغذ آورد.

خواستم بماند ، تا که بسوزم همانند شمع ، تا به این که پروانه ی خود را بیابم.

من در تمام قصه های سوختن شمع، پروانه را نیز می یافتم.

نمی دانم چرا در سوختن من ، پروانه ای را نیافتم.

خسته از گفتن کلمات تکراری، خسته از نوشتن. ای کاش پروانه ای می یافتم

تا که قلمم راوادار به نوشتن نمی کردم و با او سخن می گفتم.

اما حالا که تنهایم، حالا که هر جفتی را بر روی زمین می بینم،

حسرت بر روی صورتم نمایان می شود.

حالا که گوش شنوای قصه های من سکوت شب های غمگین است، چاره ای جز

چرخش قلم بر روی کاغذ را ندارم.



حالا که پیشرفت انسانیت را با پسرفت آن مقابل عشق می بینم.

بارها زمزمه ی ای کاش، در همان علم خانه های خشتی می ماندیم

را بر زبان می آورم.

دنیایی پر هیاهو، با جذابیت های کاذبی که به سیاهی های قلبم می افزاید.

در زمستان پر برف از ترس نگاه، به خورشید خاموش نیز، به

دنبال سایه ای می باشم.

در کودکی و نوجوانی طلوع خورشید را دوست داشتم، چون می اندیشیم،

شروعی است برای رسیدن به هدف هایم.

اما حالا که می بینم، رسیدن به هرچیز جز عشق واقعی در جا زدن است،

غروب را دوست دارم تا که روشنی روز تمام شود، و سقف آسمان نیز مانند

سقف دل تنهایی هایم سیاه بماند.

وقتی که بودن و نبودنت بی تفاوت باشد، وقتی که کارهای امروزت همانند

دیروز است. چه دل خوشی است به ماندن در این دنیا.

وقتی که ازیاد بردنت همانند رسیدن فصل زمستان و پایان فصل پاییز است.

چه هدفی جز نبودن در فکر می ماند.

خدایا ...!

خدایا تو به او بگو که امیر به تنهایی در دفترش چه می نوشت.

بگو که هزاران بار نام او را نوشت و روبه رویش نوشت دوستت دارم.

خدایا بگو که خسته نمی شد تا که خوابش می برد.

خدایا به او بگو...!!

سکوتم در این مدت نشانه ی از یاد بردنش نبود، سکوتم در این مدت نشانه ی بغض

سخنانی است که می خواستم بر زبان بیاورم که از آنان بیزار بودم.

ای کاش فراموشت نمی شدم این قدر به سادگی.

به مانند خواب کودکی.

در برابر تنهایی، در برار بغض های که در گلو خفه شدند، در برابر دروغ ها، در برابر

عشق های دروغین، در برابر نا برابری های دنیا، در برابر آرزوهایم

و خیال های با تو سکوت می کنم که از هزاران فریاد وحشت ناک تراست.

وقلم با عشق می نویسد حس تنهایی هایم را.......

+نوشته شده در شنبه 1389/10/18ساعت11:43 AMتوسط امیر | |

    موج جنون،

   از بي كران هستي،

   عزم ساحل امّيد مي كرد.

   موج رقصش،

   دل دريا را مي شكافت و

   طوفاني به پا مي خاست.

   آرزوي وصال داشت و

   نغمه ي پرواز.

   همه تن، عشق بود و

   همه سر، رفتن.

   پاي در گرداب و

   چشم در راه.

   مجنون،

   در سياهي چشمان ليلي

   آواره بود و

   زورق شكسته و طوفان زده ي دل،

   امّيدوار به آغوش گرم ساحل.

   ساحل عشق اما

   از سنگ بود و

   سر مي شكست.

+نوشته شده در یکشنبه 1389/10/12ساعت10:20 AMتوسط امیر | |

به پایان تلخ قصه نزدیک می شویم

نازنینم!

نخواب!

همیشه آخر قصه ها شاد نیست ...

نه!

این بار نه شاهزاده ای با اسب سفید و هزار سوار می رسد

و نه بوسه ای خواب زیبای خفته ای را به بیداری می برد...

نه قهرمانی طلسم صندوق را می گشاید

ونه پری مهربانی دست پسرک چوبی را می گیرد و به دنیا می آوردش...!

نه شاهزاده کوچولو از سیاره ای دیگر می آید و به زیبایی گل سرخ را تفسیر می کند

و نه یخ از دنیای سرد ملکه ی برفی آب می شود ...

تمام قصه ها سرزمین عجایب الیس نیست...

گاهی به تلخی قصه باید عادت کنی...

 

این بار شیرینی قصه

بدون دست های ما کنار هم

تلخ تمام می شود...

 

نخواب نازنینم...

به آخر قصه گوش کن!

قصه گوی ما مرگ است ...

برایم پیراهن ابریشم سفید بیاور...

و روی سنگ قبرم یاس های وحشی پر پر کن...

عطر مریم مرا دیوانه می کند...

 

نخواب نازنینم....!

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/02ساعت12:13 PMتوسط امیر | |

باز امشب قلب من٬ دیوانگی از سر گرفت
شعله های خفته من آتش دیگر گرفت
روح من آزاده بود در کهکشان بیکران
لیک جسم خاکی یکدم مرا در بر گرفت
ما و دل در انتظار لحظه ی دیدار ها
میتپیم و یادی او این خانه را در بر گرفت
سرنوشت وهستی من دفتر فریاد هاست
ای دریغا نعره در سینه ام آخر گرفت
خنده بر لب٬داغ بر دل همچو لاله٬ در بهار
آتش تنهای اخر شعله در پیکر گرفت
زنده گی مجموعه ی اوراق گوناگون بود
ای خوشا آن کس کین اوراق را کمتر گرفت
شمع مرد و شب گذشت و راز دل نا گفته ماند
عشق تو عقده بردل شکوه ی دیگر گرفت

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/09/24ساعت12:25 PMتوسط امیر | |

 

چنان‌که دست گدايي شبانه مي‌لرزد

دلم براي تو اي بي‌نشانه مي‌لرزد

هنوز کوچه‌به‌کوچه، حکايت از مردي‌ست

که دستِ بسته‌ی او عاشقانه مي‌لرزد

چه رفته است به ديوار و در که تا امروز

به نام تو در و ديوار خانه مي‌لرزد

چه ديده در که پياپی به سينه مي‌کوبد؟

چه کرده شعله که با هر زبانه مي‌لرزد؟

هنوز از آن‌چه گذشته‌ست بر در و ديوار

به خانه  چند دلِ کودکانه مي‌لرزد

دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست

که در جواب، زمين و زمانه مي‌لرزد

ز من شکيب مجو، کوه صبر اگر باشم

همين که نام تو آرند شانه مي‌لرزد

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/09/18ساعت10:23 AMتوسط امیر | |